حكيم ابوالقاسم فردوسى
723
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سخن هرچ برگفتنش روى نيست * درختى بود كش بر و بوى نيست و گر جان تو بسپرد راه آز * شود كار بىسود بر تو دراز چو مهتر سرايد سخن سخته به * ز گفتار بد كام پردخته به ز گفتارت آنگه بدى بنده شاد * كه گفتى كه چون تو ز مادر نزاد به مردى و گردى و راى و خرد * همى بر نياكان خود بگذرد پديدست نامت بهندوستان * بروم و بچين و بجادوستان ازان پندها داشتم من سپاس * نيايش كنم روز و شب در سه پاس ز يزدان همى آرزو خواستم * كه اكنون به تو دل بياراستم كه بينم پسنديده چهر ترا * بزرگى و گردى و مهر ترا نشينيم با يكدگر شادكام * به ياد شهنشاه گيريم جام كنون آنچ جستم همه يافتم * بخواهشگرى تيز بشتافتم بپيش تو آيم كنون بىسپاه * ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه بيارم برت عهد شاهان داد * ز كىخسرو آغاز تا كىقباد كنون شهريارا تو در كار من * نگه كن بكردار و آزار من گر آن نيكويها كه من كردهام * همان رنجهايى كه من بردهام پرستيدن شهرياران همان * از امروز تا روز پيشى زمان چو پاداش آن رنج بند آيدم * كه از شاه ايران گزند آيدم همان به كه گيتى نبيند كسى * چو بيند به دو در نماند بسى بيايم بگويم همه راز خويش * ز گيتى بر افرازم آواز خويش ببازو ببندم يكى پالهنگ * بياويز پايم بچرم پلنگ ازان سان كه من گردن ژنده پيل * ببستم فگنده بدرياى نيل چو از من گناهى بيايد پديد * ازان پس سر من ببايد بريد سخنهاى ناخوش ز من دور دار * ببدها دل ديو رنجور دار مگوى آنچ هرگز نگفتست كس * به مردى مكن باد را در قفس بزرگان به آتش نيابند راه * ز دريا گذر نيست بىآشناه همان تابش مهر نتوان نهفت * نه روبه توان كرد با شير جفت تو بر راه من بر ستيزه مريز * كه من خود يكى مايهام در ستيز نديدست كس بند بر پاى من * نه بگرفت پيل ژيان جاى من تو آن كن كه از پادشاهان سزاست * مگرد از پى آنك آن نارواست به مردى ز دل دور كن خشم و كين * جهان را به چشم جوانى مبين بدل خرّمى دار و بگذر ز رود * ترا باد از پاك يزدان درود گرامى كن ايوان ما را بسور * مباش از پرستندهء خويش دور چنانچون بدم كهتر كىقباد * كنون از تو دارم دل و مغز شاد چو آيى بايوان من با سپاه * هم ايدر بشادى بباشى دو ماه بر آسايد از رنج مرد و ستور * دل دشمنان گردد از رشك كور همه دشت نخچير و مرغ اندر آب * اگر دير مانى بگيرد شتاب ببينم ز تو زور مردان جنگ * بشمشير شير افگنى گر پلنگ